ناصر الدين منشى كرمانى

36

سمط العلى للحضرة العليا ( در تاريخ قراختائيان كرمان ) ( فارسى )

فاما آلودگى اعتقاد و ظلم و بيداد و سفاهت بر او غالب و وقاحتش بياض انسان العين انسانيت آمده ، و غياث الدين سيوكشاه او مردى عبوس روى منقبض خوى توسن طبع وحشى نهاد ضابط متصرف خويشتن دار مؤدب با حيا بود ، 2 - پادشاه خاتون نامزد اردوى اباقا خان شد ، 3 - قتلغ تركان خواهر اعيانى سيورغتمش سلطان كه بشاهزاده بايد و دادند . 4 - يولقتلغ خاتون كه در حبالهء معز الدين ملكشاه بن امير سام آمد . و سلطان قطب الدين بغايت مهيب و غضوب و صاحب سطوت بود و اعيان و ملوك و وزرا را در بارگاه بر ملاجفا گفتى و بمقراض دشنامهاى فاحش كسوت عرض ايشان را همواره دريدى و تأديب و مالش او به چوب صدگان و دويست‌گان بودى چنان كه قريب صد كس بضربات سياط عذاب او هلاك شدند و عظيم ضابط و متصرف و عمارت دوست آمد و از حال دخل و خرج و دفاتر ديوانى بر خبر و واقف ؛ بر جمع مال و ملك و ضياع و عقار حريص و مولع فاما از اراقت خونهاى به حق و ناحق در نهايت احتراز و اجتناب بودى و بر سفك دماء بىرجوع بفتاواى ائمهء دين اقدام ننمودى و صلات و عطيات بر اهل علم و فضل دار و روان داشتى و آش و طعام و خوان و نان بارگاهش مناسب علو همت شاهانه بودى چنان كه پس از او در كرمان بر آن جمله ديده نيامد . منصب قضا و خطابت بر مرتضى اعظم سعيد شهيد صدر الملة و الدين ابو هاشم سليمان الحسينى كه بوفور ميامن و سعادات مخدوم اشراف و سادات روزگار بود ، در تاب گيسوى تابدارش مشك بزرگوارى نهفته و از عقد عمامهء با مقدارش عهد سردارى بها و رونق يافته و از ملوك و امراء تازيك تاج الدين ملك يعقوب را بمزيد قرب امتياز داد و بفرط اعتماد بر وى از ملوك عصر اختصاص ارزانى داشت و باقطاع گرامند او و فرزندان را مستظهر گردانيد و دشمن زيار را نيز بركشيد و بواسطهء تقديم مراسم هوا دارى و وفا ورزى كه نمود به سمت وفا ملكى موسوم فرمود و منشى بارگاهش علامهء صدور و افضل جمهور اكابر كرمان شرف الدين مقبل گشت و در صنعت انشاء و نظم دلكش رايق و نثر جزل بليغ متبحر آمد . اين غزل از كارگاه طبع گهر افشان او بيرون آمده است : جهان نيرنگ گيسويت ندارد * فريب چشم جادويت ندارد درست مهر اگر چه با عيارست * و ليكن سكهء رويت ندارد اگر چه مشك اذفر خوش نسيمست * دم جانبخش چون موبت ندارد مقامى سخت دلخواهست فردوس * و ليكن رونق كويت ندارد